دريا (2)





دختر گلم اين عکس ها تاريخ 94/05/07 روز پنج شنبه که بابايي تصميم گرفت بريم دريا ، به اتفاق بابايي ، مادر جون ، دايي ايمان ساعت پنج غروب حرکت کرديم تو راه خوابيدي وقتي رسيدي بيدارت کردم تا دريا رو ديدي با اون لحن شيرين زيونت گفتي ( ماني ديا ، ديا ) . نشستي تو شن شروع کردي تمام شن ها رو ريختي رو سرت ، منو دايي جون با بابايي با چه زحمتي تونستيم استخر رو باد کنيم چون خيلي بزرگ بود باد کردنش خيلي سخته ، منم سريع لباستو در اوردم رفتيم به سمت آب يکم با هم آب بازي کرديم بابايي هم استخر رو آورد وقتي توش سوار شدي از هيجان جيغ ميزدي همراه با دست زدن واقعا حرکاتت ديدني بود خيلي ازت عکس و فيلم گرفتم الهي ماماني فدا بشه اينقدر ذوق کردي ، اصلا باور کردني نيست فوق العاده آب رو دوست داريي .بيچاره بابايي رو خيلي خسته کردي منم شنا کردن بلد نيستم ميترسيدم از آب ، برا همين زحمت بابايي خيلي زياد شد نتونست شنا کنه همش مواظبت بود يا استخر تو رو هل ميداد تو آب تا تو بيشتر بازي کني. خيلي خوش گذشت اينقدر خسته شدي که خودت به بابايي گفتي ( بابا بريم بريم ) سريع لباس هاتو پوشيدم واقعا آب بازي خسته ات کرده بود يه ذره غذا خوردي تو ماشين سريع خوابيدي ..



دريا (2)
